بی وفا و من

afghan boy

خواستم خودمو گول بزنم

همه ی خاطراتمو انداختم یه گوشه

و گفتم:  دیگه فراموش

 یه چیزی ته قلبم خندید و گفت: یادمه..

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت8:37توسط KaZeM | |

خیلی خسته ام خیلی

واقعا فکر میکنم دیگه بریدم

چرا اون چیزی که خودم میخوام نمیشم

خدایا خیلی سست تر از اونم که پای عهدم بایستم...

منو ببخش خیلی زود کم آوردم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت8:35توسط KaZeM | |

خبر به دورترين نقطة جهان برسد

خبر به دورترين نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بي‌گمان ـ برسد

شكنجه بيشتر از اين؟ كه پيش چشم خودت

كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد

چه مي‌كني؟ اگر او را كه خواستي يك عمر

به راحتي كسي از راه ناگهان برسد، ...

رها كني برود از دلت جدا باشد

به آنكه دوست ترش داشته به آن برسد

رها كني بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترين نقطة جهان برسد

گلايه‌اي نكني بغض خويش را بخوري

كه هق! هق! تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند كه ... نه! نفرين نمي‌كنم ... نكند

به او (كه عاشق او بوده‌ام) زيان برسد

خدا كند فقط اين عشق از سرم برود

خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

+نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت20:25توسط KaZeM | |

چشمها پرسش بی پاسخ حیرانی ها

دست ها تشنه تقسیم فراوانی ها

با گل زخم سر راه تو آذین بستیم

داغهای دل ما جای چراغانی ها

سایه امن کسای تو مرا بر سر بس

تا پناهم دهداز وحشت عریانی ها

حالیا دست کریم تو برای دل ما

سرپناهی است در این بی سر و سا مانی ها

وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی

ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها

فصل تقسیم گل و گندم ولبخند رسید

فصل تقسیم غزلها و غزلخوانی ها

چشم تولایحه روشن آغاز بهار

طرح لبخند تو پایان پریشانی ها

                                             قیصر امین پور

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت14:37توسط KaZeM | |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت11:27توسط KaZeM | |

خیال کردم بری میری ازیادم

تورفتی ونرفت چیزی ازیادم

تورفتی تازه عاشقتر شدم من

ازاونیم که بودم بدترشدم من

صبح تاشب این شده کارم

که واسه چشات بیدارم

توخدای عاشقایی توتموم کس وکارم

توبه دادمن رسیدی وقتی تنهاییمودیدی

تونزاشتی برم ازدست اگه چیزیم هنوزم

نازنینم امیدشیرینم

من به جزتوکسی نمیبینم

ازاون روزی که رفتی

یه روزخوش ندیدم

به جزدستای گرمت پناه وپشت ندیدم

زندگیموبه پای تودادم

اون روزانمیره ازیادم

نازنینم برس به فریادم.

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت16:24توسط KaZeM | |

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبک تر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت1:1توسط KaZeM | |

 

زندگی یک آرزوی دور نیست؛

زندگی یک جست و جوی کور نیست

 زیستن در پیله پروانه چیست؟زندگی کن ؛

 زندگی افسانه نیست گوش کن ! دریا صدایت میزند؛

 هرچه ناپیدا صدایت میزند جنگل خاموش میداند تو را؛

با صدایی سبز میخواند تو را زیر باران آتشی در جان توست؛

 قمری تنها پی دستان توست پیله پروانه از دنیا جداست؛

زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست؛

 این تمامش ماجرای زندگیست

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت23:50توسط KaZeM | |

 

The love poems are written

       The songs have been sung                    

               About me loving you                         

                          Since time had begun.                       

No new ways to say it                        

It's already been said,                         

The words are all dancing                     

Around in my head.I struggle to find            

A new way to show                        

The depth of my love                      

You already know                        

             

        

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت23:48توسط KaZeM | |

 
ما هميشه به عشق ورزيدن به ديگري فكر مي كنيم. مردها به عشق ورزيدن به زن ها فكر مي كنند و زن ها به عشق ورزيدن به مردها. مادرها به عشق ورزيدن به فرزندشان و فرزندان به عشق ورزيدن به مادرشان فكر مي كنند . با وجود اين، اگر خودتان را دوست نداشته باشيد، غير ممكن است بتوانيد ديگري را دوست داشته باشيد.
فقط در صورتي مي توانيد شخص ديگري را دوست داشته باشيد كه در خود عشق داشته باشيد. فقط زماني كه چيزي را داشته باشيد، مي توانيد آن را با ديگري سهيم شويد. فرض كنيم خودمان را دوست داريم. اكنون مشكل اين است چگونه همسايه مان را دوست داشته باشيم. به همين دليل است كه درباره ي عشق سخنان زيادي گفته شده، اما دنيا هنوز زشت است؛ مالامال از نفرت، جنگ، خشونت و خشم.
وقتي بدانيم كه خودمان را دوست نداريم، به شناخت بزرگي رسيده ايم. دوست داشتن خود، واقعاً دشوار است؛ زيرا به ما آموخته اند خودمان را سرزنش و محكوم كنيم. به ما آموخته اند كه ارزشمند نيستيم. به اين ترتيب چگونه ممكن است انساني بي ارزش را دوست داشت؟ چگونه مي توان كسي را كه محكوم است و سرزنش و تحقير شده، دوست داشت؟
اين درك عاقبت نصيب هركس خواهد شد. اگر هنوز درك نكرده ايد كه خودتان را دوست نداريد، نگران نشويد. پنجره اي باز شده است. ديگر به مدت طولاني در اتاق نخواهيد ماند و از اتاق بيرون خواهيد آمد. وقتي آسمان باز را بشناسيد، نمي توانيد در دنيايي راكد و بسته محصور بمانيد و از آن بيرون خواهيد آمد.

"اشو عارف بزرك هندي

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت20:41توسط KaZeM | |

توداری میری و بارون باز میریزه دونه دونه

من میرم سرغ نامه سراغ سلام بهونه

من میرم تا توی خلوت واسه چشات بنویسم

فوق فوقش اینکه تو بازم بهم میگی دیوونه.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت22:28توسط KaZeM | |

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت0:41توسط KaZeM | |

مثل ماهي زنده

مثل سبزه زيبا

مثل سمنو شيرين

مثل سنبل خوشبو

مثل سيب خوش رنگ

و مثل سکه با ارزش باشيد

سال نو مبارک

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت0:28توسط KaZeM | |

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتي به موضوع «خدا» رسيدند، آرايشگر گفت: «من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.» مشتري پرسيد: «چرا باور نمي کني؟» آرايشگر جواب داد: «کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه انسان مريض مي شدند؟! بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟! اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.» مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند. آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. مشتري به محض اينکه از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده که ظاهرش کثيف و ژوليده بود. سريع برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: «مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.» آرايشگر با تعجب گفت: «چرا چنين حرفي مي زني؟ من اينجا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.» مشتري با اعتراض گفت: «نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچکس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.» آرايشگر جواب داد: «نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اينست که مردم به ما مراجعه نمي کنند.» مشتري تائيد کرد: «دقيقا! نکته همين جاست. خدا هم وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت22:32توسط KaZeM | |

 

آمدنت را خوب یادم نیست.بی صدا آمدی

بی آنکه من بدانم و بی اجازه ماندی بی آنکه

من بخواهم.اما اکنون که با ذره ذره وجودم

ماندنت را تمنا می کنم قصد سفر داری؟

ای مهمان ناخوانده قلبم بمان.که ماندنت را

سخت دوست دارم

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت18:49توسط KaZeM | |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت19:59توسط KaZeM | |

سلام بچه ها اینجا یه بازی هست  که برای حمایت از مردم غزه و فلسطینی ها طراحی شده بزنید این اسرائیلی های.....رو حالشونو بگیرید

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت18:36توسط KaZeM | |

گفتی که عاشقم من اما همش دروغه

اصلا تو کی هستی؟اینو خدا میدونه

میخوام پس بگیرم دلی که دادم به تو

قسم میخورم دیگه حرفی نزنم از تو

اگه بیای این ورا برات جایی ندارم

چون که خودت میدونی دیگه دوست ندارم

نمیخوام که قلب پاکم دست تو جا بمونه

بره توی یه رویا اون جا ساکت بمونه

لیاقتت همونه که یه قلب پر فریب

بشه یار و یاورت تو لحظه های غریب

 

                                                    منبع:وبلاگ زیبای عاشق تنها

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت14:3توسط KaZeM | |

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟...محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک وزلال بود

پاییز بودوکوچه ای وتک مسافری

با تو چقدرکوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درختبی ثمر آرزوی من

یک عمرمانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمرهرچه سهم تو ازمن نگاه بود

سهم من از عبورتو رنج وملال بود

چیزی شبیه جام بلوردلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت وماه گم شد وخوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال شد

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت21:38توسط KaZeM | |

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دل های مسافر هرشب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد

قرض می دادبه ما هرچه پریشانی بود

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت19:48توسط KaZeM | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت14:44توسط KaZeM | |

بین کسی که عاشق شده و کسی که تنها شخصی را دوست داردتفاوت هایی است. نکات زیر به شما کمک می کند که این تفاوت ها را بهتر درک کنید.

1.هنگام دیدن شخصی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی را می بینید که فقط او را دوست دارید

احساس سرور و خوشحالی میکنید.

2.هنگامیکه عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن وقتی کسی ر دوست دارید زمستان قفط یک فصل زیبا (زمستانی زیبا)در نظر شما خواهد بود

3.وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن وقتی به کسی که دوستش دارید نگاه می کنید لبخند خواهید زد.

4. وقتی در کنار معشوقه ی خود هستید نمی توانید هر آنچه که در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که او را دوست دارید این توانایی را خواهید داشت

5.در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت میکشید و یا حتی دست وپای خود را گم می کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید راحت تربوده و توانایی

ابراز وجود خواهید داشت.

6.شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید(زل بزنید)اما می توانید به چشمان کسی دوستش دارید به مدت طولانی همراه با لبخند ی بر لب نگاه کنید.

7.وقتی معشوقه ی شما گریه می کند شما نیز بی اختیار گریه خواهید کرد اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او می کنید.

8.احساس عاشق بودن و درک آن از طریق نگاه (دیدن)است اما در درک دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی است(از طریق ابرازعلاقه به صورت کلامی)

9.شما می توانید یک رابطه ی دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگر این کار را هم بکنید عشق همچنان

چون قطره ای در قلب شما و برای همیشه باقی خواهد ماند.

مطالب بالا اگر چه تا حد زیادی درست هستند اما به خاطر داشته باشید که مطلق نیستند و اصولا انسان ها و احساسات آنها پیچیده تر از این تحلیل ها است.

همیشه عاشق واقعی باشید و هرگز به آن تظاهر نکنید زیرا ممکن است که شخصی........!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت14:37توسط KaZeM | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت14:3توسط KaZeM | |

دوستش داشتم ولی اون نمی دوست یک روز وقتی مثل همیشه داشتم بهش فکر میکردم یهو تلفن شروع کرد به

زنگ خوردن.اون بود بهم گفت که می خواد در مورد خودمون حرف بزنه قلبم تندتند می زد نمی دونستم

چی بگم.حل شده بودم بعد از یکم مقدمه چینی چیزی رو که می خواست گفت و بعد سریع قطع کرد.

داشتم دیونه میشدم ای خدا من چی می شنوم باورم نمی شد. بهش زنگ زدم با اسرار من دوباره

حرفشو تکرار کرد من درست شنیده بودم اون گفت که دوسم داره. اون روز بهترین روز

زندگیم بود.چند وقتی که باهم خیلی خوش بودیم.تا اینکه بهونه گیریهاش شروع شد وبعد

کم کم تلفن هامو جواب نمیداد.وقتی چند وقتی دنبال کاراش و رفت واومداش و ....

رو گرفتم دیگه ازش متنفر شدم.حالا داره سعی می کنه که منو خوردکنه ولی دیگه

برام کاراش و حرفاش هیچ ارزشی نداره چون دیگه فراموشش کردم میخوام

اینقدر این جمله رو بلند فریاد بزنم که خودش هر قبرستونی هست با هر

کی هست خوب بشنو و خوب بفهمه وهیچ وقت یادش نره.بلند فریاد

میزنم که دیگه دوست ندارم............!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت13:59توسط KaZeM | |

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من وعشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن وگوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم وآن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت13:38توسط KaZeM | |

رسیدن

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت12:44توسط KaZeM | |

ای کاش در چشم هایت تردید را دیده بودم

یا از همان اول از عشق ترسیده بودم

ای کاش آن شب کهه رفتم از آسمان گل بچینم

جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم

گل را به ست تو دادم حتی نگاهم نکردی

آن شب نمی دانی تا صبح لرزیده بودم

آن شب تو با خود نگفتی که برسر من چه آمد

با خود نگفتی زدستت من باز رنجیده بود؟

انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من

تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم

ازآن شب سرد پاییزکه چشم من به تو افتاد

گفتم که ای کاش شب ها هرگز نخوابیده بودم

از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی

چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم

آن شب من واشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم

ای کاش یک خواب بد بود چیزی که من دیده بودم

تواهل آن دور دستی من یک اسیر زمینی

عشق زمین و افق را ای کاش سنجیده بودم

بی تو چه شب ها که تا صبح در حسرت با تو بودن

اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم

اندوه بی اعتنایی چه یادگار عجیبی ست

اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم

حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشتت

یک آسمان اشک آن شب در کوچه پاشیده بودم

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت12:38توسط KaZeM | |

آنقدر دستهایم را هرشب به آسمان بلند میکنم وآنقدر هر

صبح سجده بر خاک می نهم تا به من نگاه کنی آنقدر

یارب می گویم و حرفهای دلم را برایت شعر میکنم

تا به حرفهایم گوش دهی.می گوینددعارا مستجاب

می کنی پس آنقدر"امن یجیب"می گویم تا دعایم را

مستجاب کنی!ای تکیه گاه عاشقان! تو تنها کسی

هستی که حرفهای دلم را قبل از اینکه شعرشوند

می خوانی. همیشه با من باش...............!!!!

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت12:36توسط KaZeM | |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی ترا با

لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کو چه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با

حسرت جدا کرم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمننای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمهانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکرغربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنتدریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت17:31توسط KaZeM | |

عاشق گناه کار

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت20:44توسط KaZeM | |