بی وفا و من

afghan boy

دوستش داشتم ولی اون نمی دوست یک روز وقتی مثل همیشه داشتم بهش فکر میکردم یهو تلفن شروع کرد به

زنگ خوردن.اون بود بهم گفت که می خواد در مورد خودمون حرف بزنه قلبم تندتند می زد نمی دونستم

چی بگم.حل شده بودم بعد از یکم مقدمه چینی چیزی رو که می خواست گفت و بعد سریع قطع کرد.

داشتم دیونه میشدم ای خدا من چی می شنوم باورم نمی شد. بهش زنگ زدم با اسرار من دوباره

حرفشو تکرار کرد من درست شنیده بودم اون گفت که دوسم داره. اون روز بهترین روز

زندگیم بود.چند وقتی که باهم خیلی خوش بودیم.تا اینکه بهونه گیریهاش شروع شد وبعد

کم کم تلفن هامو جواب نمیداد.وقتی چند وقتی دنبال کاراش و رفت واومداش و ....

رو گرفتم دیگه ازش متنفر شدم.حالا داره سعی می کنه که منو خوردکنه ولی دیگه

برام کاراش و حرفاش هیچ ارزشی نداره چون دیگه فراموشش کردم میخوام

اینقدر این جمله رو بلند فریاد بزنم که خودش هر قبرستونی هست با هر

کی هست خوب بشنو و خوب بفهمه وهیچ وقت یادش نره.بلند فریاد

میزنم که دیگه دوست ندارم............!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت13:59توسط KaZeM | |